صبح با وحشت کارهای عقب افتاده که به امروز موکولشون کرده بودم ازخواب پریدم. اینقدر کار داشتم که احساس کردم نمیرسم حتی صبحانه بخورم.
طبق معمول، قبل از رفتن به توالت، شاسی کامپیوتر رو فشار دادم. تصمیم گرفته بودم که امروز رو با اینترنت کاری نداشته باشم و فقط به کارهایی که باید، بپردازم و شب با وجدانی راحت بادوستی به سینمابرم.
از اونجایی که باید متنی را برای یکی ازهمکلاسیهام میفرستادم،گذارم به صفحه میلم افتاد و این همان و سر آوردن ازتظاهرات بر ضد اسرائیل همان.
از دور که چشمم به جمعیت روسری به سر و پرچمهای الله اکبر افتاد حساب کار دستم آمد. کمتر نشانی از گروههای چپ سوئدی بود. گرداننده گان اسلامیستها بودند. فسّم با دیدن دختری که سعی داشت جمعیت رو یکجا جمع کنه تا برنامه شروع بشه بیشتر در رفت. آخه چند روز پیش عکسش را در صفحه اول روزنامه مترو دیده بودم.که با اعتماد به نفس تمام از مرد به عنوان مدیر خانه نام برده بود و اینکه به تنهایی از استکهلم بیرون نمیره.
چشمم به فرستنده میل کذایی افتاد که آدرس اشتباهی بهم داده بود. به طرفش رفتم تا برای وقت از دست رفتم، طلب خسارت کنم. اینقدر گرم بحث بود که چند بار به چشممام نگاه کرد ولی هیچ اعتنایی نکرد. مرد مقابل هم پشت سر هم تکرار می کرد:"فکر میکنی اگه به جای استالین، تروتسکی به قدرت میرسید وضع بهتر میشد؟"
حوصله ام سر رفت. رفتم طرف "کریستینا" که با پرچم قرمزی که رویشrevolutionنوشته شده بود، آماده شعار دادن بود. میخواستم بهش بگم تو هم که سوراخ دعا رو گم کردی. خودم از ترجمه سوئدی این جمله خندم گرفت.
در عوض گفتم که پدر من هم ۲۸ سال پیش پرچم انقلاب را کنار پرچم الله اکبر قرار داد و نتیجه اش این شد که میبینی. نه استقلالی به کشورمون اومد و نانی به سفرمون.
باهام هم عقیده بود که حکومت اسلامی به اندازه صهیونیسم برای فلسطین خطرناکه. بعد هم دستگیرم شد که این بیچاره هم به دعوت کارل (همان فرستنده میل کذایی)، دوست پسرش، به این تظاهرات اومده.
دیگه نه راه پیش داشتم و نه راه پس. ۲ ساعتی هم تا شروع فیلم باقی بود. بعد از چند سخنرانی ،جمعیت به طرف سفارت اسرائیل حرکت کرد.
پلیس خیابان جلوی سفارت را بسته بود. جمعیت فریاد زنان توقف کرد. ناگهان نعره ای دلخراش از بالکن یکی از خانه های نزدیک سفارت ،فریاد جمعیت را شکست.
پیرمردی بود که از بالکن آپارتمانی گرانقیمت داد میزد که همه شماها نادان هستید . وقتی محتوای سخنان پیرمرد برای جمعیت مفهوم شد همه یک صدا شروع به هووو کردن کردند. پیر مو سپید هم به گمان اینکه حرفهاش به گوش جمعیت میرسه با صدای بلند شروع به سخنرانی کرد.
دیگه تقریبن جای شکی برای جمعیت نمانده بود که طرف صهیونیست است. همه یکصدا هووو میکردند. یک جنگ تمام عیار بین اعراب و اسرائیل بود. از همه جالبترتلاشهای زن پیر لشکر یکنفره اسرائیل بود که میخواست شوهرش را به داخل خانه ببره ولی در واقع این پیر مرد بود که احتمالن با جمله" تو خودتو قاطی نکن این یک مسأله مردانست"، زنش را به داخل فرستاد. من که دلم را گرفته بودم از فرط خنده. پلیس ها هم وضعیت بهتری نداشتند. فقط آزادی ما رو برای ما رو برای خندیدن کم داشتند.
دوربینی را که برای شکار تصاویر جوانان انقلابی به همراه اورده بودم، برای اولین بار از کیفم دراوردم و برای ثبت یک جنگ تمام عیار به کارش انداختم.
دیگه چیزی به شروع فیلم نمونده بود. باید صحنه رو ترک می کردم.



داشتم فکر میکردم جای یک همچین آیه ای در سوره النساء خیلی خالیه:
(ای محمد همانا بر توست که رهنمون سازی مردان امتت را به بذل نام فامیل خویش به زنهایشان. و اگر مطیع نشدند ار خوابگاه آنها دوری گزینید باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید ...همانا همه شما در نزد خداوند یکسانید (و برخی یکسانتر. مترجم))
اونموقع دیگه ما زنان امت اسلام نمی تونستیم ننگ باهوشی را طبق تحقیقات این دانشگاه بلاد خاج پرستان بر خود پذیرا باشیم.
انشاءالله باشه برای چاپ های بعدی!
بر اساس نتایج یک تحقیق که توسط دانشگاه "تیلبورخ" در هلند، انجام شده، زنانی که بعد از ازدواج نام فامیل همسر شان را انتخاب می کنند، دارای "هوش کمتر" ی هستند و کم توقع تر و وابسته ترند. این نتایج بر اساس پاسخ های شرکت کنندگان در این بررسی بدست آمده است. حفظ نام فامیل توسط زن، نمودی از باهوشی زنان خوانده شده است.
همین تحقیق حاکی از آن است که در هلند، تنها 4/15 درصد از زنان پس از ازدواج نام فامیل خود را حفظ می کنند و 83 درصد آنها ترجیح می دهند نام خانوادگی همسر را بر خود نهند. مابقی (کمتر از نیم درصد) از زنان ترکیبی از نام فامیل خود و همسرشان را انتخاب می کنند.
همچنین، 82 درصد مردان راغب اند که همسرانشان از نام فامیل آنها استفاده کنند(
دوباره آمدم. دیروز بالاخره تمام شدیم، من و امتحان هایم. امروز هم جشن خداحافظی با دانشجویانی بود که قرار است به کشورهایشان برگردند. خیلی لحظات جدایی دردناکی میشد اگه خود این دانشجویان هم می آمدند!! (سر از کار این اجنبی ها در نمی آرم)
۱۰ روز تعطیل هستم تا شروع ترم دیگه. باید از شرمندگی گفت در بیام. هر چند که له له ترجمهء یک مقاله نسبتاً طولانی و در عین حال جالب را راجع به انقلاب ایران میزنم.
و نیک میدانم که اکنون خود نویسی و خود خوانی میکنم چه، دیگر در سرای گفت صدایی از بال هیچ پرنده ای به گوش نمیرسد.
عجب دختر هنرمندی!
مدتی بود که رختم ورطه دیگری پهن بود و حالا بعد از غیبت طولانی از درس و کلاس٬ خودم و رختهام با هم تو گل پهن شدیم. هفته دیگه امتحانام شروع میشه. شدم شبیه همین عکس که برای دیدنش دو ساعت تمام زیر بارون تو صف ایستادم. پرتره ای هست که گوستاو کوربت(۱۸۷۷- ۱۸۱۹) پدر رئالیسم در نقاشی فرانسه که از خودش کشیده و فعلآ وصف حال من شده.
از دیر باز دریافته بودم که دانشگاه استکهلم جای حرف زدن نیست، جای درس خواندن است.
ساختمانهای زیبا، کتابخانه مدرن، با آخرین نسخه از کتابهایی که در رشته های مختلف چاپ میشوند. به روزترین مقالات علمی دنیا، اینترنت، دستگاه کپی و پرینتر که با کارت دانشجویی ات تحت فرماندهی تو قرار میگیرند(بدون ایکه نیاز به این باشد که دم امتحانات در صف طویل کپی در قسمت خواهران یا برادران بوی دستشویی خواهران را که اتفاقآ در نزدیکی اتاق کپی قرار گرفته است به جان بخری تا شب امتحان به گدایی جزوه در به در اتاقهای خوابگاهت نشوی)، میز و صندلی و چراغ مطالعه در محیطی دنج. مبلهای راحتی برای دراز کشیدن در صورت خستگی و در نهایت اتاقهای استراحت در مواقع خواب آلودگی. اتاقهای مطالعه گروهی، کافی شاپ ها (البته نه چندان ارزان)، تخته سیاههایی که با تک اشاره انگشت روی دکمه جابجا میشوند و کلی وسایل الکترونیکی که هنوز سر در نیاوردهام که چه هستند و به چه کار می آیند( تصمیمش را هم ندارم تا باز چون دوشنبه با از کار افتادن دستگاهها کلاس با بیست دقیقه تآخیر شروع نشود.)
دیگر بگذریم از تابستان و چمن سبز و وسیع و معشوقه های در هم لولیده.
و اصلا حرف حراست و دانشجوی خاطی و احضار و تعلیق و اخراج و...و...و... را نزن که با چشمهای از حدقه درامده مواجه میشوی که:
?Vad betyder de (اینها یعنی چه؟)
سیستم و اشخاصی همه که از برای خدمت به تو گماشته شده اند. همه اینها باعث میشوند که از همان ابتدا حساب کار دستت بیاید که اینجا جای حرف زدن نیست ،جای درس خواندن است.
اصلا مگر حرفی هم برای گفتن باقی می ماند؟
دست خودم نبود. شاید عادت کرده ام به حرف زدن. به ایراد گرفتن. به منفی نگری و عدم اعتماد. شاید خاصیت ذهنیت جهان سومی است که همیشه معترض باشد و هرگز ممنون.
به هر روی امروز که نیمه ترم هم بود، دندان از جگر برداشتم و به زبان رخصت رقص دادم با موسیقی که در طول دو ماه و اندی در گوشم خوانده بود.
اول با لبخند شروع میکرد و تعریف از اینکه کلاس ما یک کلاس فوق العاده است، با دانشجویان روشنفکر که دارای مدرک دانشگاهی هستند، از کشور خودشان.
بعد نوبت میرسید به خارجیانی که سواد درست و حسابی ندارند و اهل کار هم نیستند و به این جا مهاجرت کردند که در خانه بنشینند و از سیستم رفاه اجتماعی سوئد بهره مند شوند و کلی انتقادات از دولتهای سوسیال دموکرات که بذر این تن پروریها را کاشته اند و بعد باز هم نوبت ما دانشجویان فهمیده میشد با این جمله که:
Jag vet att ni inte är så (میدونم که شما اینطور نیستید) و اینکه ما تحصیل کرده هستیم و از این سیستم استفاده نمیکنیم و قرار است در آینده هم کار کنیم.
و البته همه این حرفها هر هفته با یک متد جدید و تحت یک قالب جدید مطرح میشد. اما این بار متد و غالب از یادش رفت و وقیحانه تاخت به سیستمی (االبته شیطان بیامورزد این سیستم را ما که ندیدیم ولی میگویند زمانی وجود داشته است) که به جنگ زده ها اقامت میدهد و خانه در اختیارشان میگذارد و اجاره خانه شان را هم میدهد. و آنوقت جوان بیست و چند ساله سوئدی هنوز با پدر و مادرش زندگی میکند چرا که پول ندارد خانه اجاره کند.
با این استدلال با راسیست ها هم دردی میکرد و اینکه طبیعی است ضد خارجی باشند.
با خستگی حاصل از شب بیداری گوش میدادم. هیچ تصمیمی هم برای مخالفت نداشتم. نیمی از ترم را گوش داده بودم ، نیمی از ترم +۱ هم روش. وقتی میدان را خالی دید به خودش جرئت داد که بپرسد:
Håller ni med mig (شما هم با من موافقید؟)
انگار جواب !Jaaaaaaaaaaaaa (بــــــــــــــــــــله) از دانشجویان خارجی تبار جرقه ای بود بر خرمن صبر دو ماهه ام. زبانم منتظر فرمانی از مغز نماند و خودسرانه ندا درداد که:
Neeeeeeeeeeej (نــــــــــــــــــــــــــــــــــه)!
سرش را به طرفم برگرداند و منتظر ماند که ادامه دهم . البته که ادامه دادنش کار سختی نبود، سختی اش همان نه گفتن اول بود وگرنه درادامه کافی بود فقط یادآوری کنی که بخش بزرگی از خارجیانی که ازپول مالیات! این معلم گرامی امورات میگذرانند، از جنگی فرار کرده اند که سلاحش را کشورانساندوستش تآمین کرده است وبی آنکه طرفین جنگ باشد پیروز آن بوده است. یکدفعه یاد همکار سابق و دوست فعلی ام بابیسالا افتادم که تعریف میکرد که پای پدرش در سریلانکا با سلاحی از راه بازماند که مزین به made in Sweden بود.
کافی بود که به خاطر فرتوتش بیاوری امکاناتی که زمانی خارجیان چون بسیار سوئدیان دیگر دریافت میکردند، از درامد مالیات پرداختی اش نبوده، از درآمد فروش اسلحه به کشورهای درگیر جنگ بوده. در آخر هم نتوانستم خفه شوم و نگویم که تحصیل رایگان من در این دانشگاه را هم تو پرداخت نمیکنی بلکه قراردادهای اقتصادی که در سفر چند ماه پیش متکی، وزیرامور خارجه ایران، به دعوت دولت مطبوع دست راستی ات بسته شد، جبران همه مافات تحصیل من را میکند.
رو به کلاس کرد وپرسید که آیا کس دیگری هم هست که نظری داشته باشد. سکوت بود.خودش ادامه داد که پس برویم سراغ بخش بعدی که قرار بود معرفی کارهای دوریس لسینگ( برنده جایزه نوبل ادبیات) باشد.
تمام بعد از ظهر امروز به کلاس صبح فکر میکردم .
چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود بحث امروز وحرفهای معلم نبود .
!jaaaaaaaaaaa ای بود که از دهن دانشجویان خارجی تبار بیرون آمده بود!
شاید بهتر باشد گفت را به لال تغییر دهم. نمیدانم چرا زبان در کام گفت نمی چرخد. بعد از مدتها فرصت کردم دغدغه ای را که مدتها ذهنم را مشغول کرده بود به کاغذ ببخشم.تا نوبت به سختترین قسمت کار که همانا تایپ کردن باشد برسد.از تجربه تراژیک پست قبل آموخته بودم که به ثبت موقت اعتماد نکنم. تصمیم گرفتم تا همه مطلب چهارونیم صفحه ای را تایپ نکرده و بر روی وبلاگ نگذاشته ام نخوابم. فکر کلاس فردا صبح هم خللی در اراده ام وارد نکرد. بعد از چند ساعت تمام شد. هم مطلب و هم مریم.
چشمانم سیاهی می رفت و زمان و مکان را گم کرده بودم. فقط یک کار مانده بود و آن هم فشار دادن دکمه ثبت مطلب.
دیگر یادم نمیاید چه شد و چه اتفاقی افتاد. همینقدر میدانم که من بودم و شب و شمع و صفحه ای که نام کاربردی و کلمه عبورم را طلب میکرد.
مطلب پریده بود.
من بودم و شب و شمع و این لپ تاپ پدرسگ!
چهار طاق دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. نمیدانم چقدر طول کشید تا با صدای خنده ام به خودم آمدم.
این روزها خیلی احساس میکنم که زندگی را بازی میکنم ولی امشب ورق آنوری است.
شاید هم اسم وبلاگ را به "ماجراهای من و وبلاگم "تغییر دهم و تا آنجا وبلاگ نویسی را ادامه دهم تا اولین پست مد نظرم را بر روی وبلاگ بگذارم و حتما بعد هم بچه هایم را دور خودم جمع میکنم و با وجدانی راحت به وبلاگ آفرین بپیوندم.
ساعت هشت کلاس دارم و دیگر چیزی به صبح نمانده جز:
من و شب و این لپ تاپ مادر... (شمع تمام شده)
پ ن:"مت و پت"هم اسم بدی نباید باشد برای این وبلاگ
عجب حکایتی شد این گفت!
تقصیر امید بود که امیدم به خوانده شدن راجدی گرفت و با این قالب زیبایی که درست کرد مرا در رودربایسیی نوشتن قرار داد. شبی تا نیمه نشستم و اولین مطلب را با وسواس به نگارش دراوردم که قرار بود حکم مقدمه و مانیفست گفت را داشته باشد. کمی طولانی شده بود ولی میشد به اسم پست اول توجیهش کرد.
فکر میکنم اولین بارم بود که به طور جدی به فارسی تایپ میکردم. با دو انگشت سبابه وسر در کیبورد.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
بعد از چند جلسه بالاخره تایپ تمام شد و مطلب را ذخیره کردم ولی وقتی دگر بار رجوع کردم که مطلب را ثبت کنم نه علی بود و نه حوضش.
تا اینجای کار شتری بود که ممکن است در خانه هر کسی بخوابد ولی وقتی با همان مکافات قبل مطلب را تایپ میکنی و در آخر بر اثر یک سهل انگاری برای بار دوم همه آن پاک میشود دیگر شتری نیست که در خانه هر کسی بخوابد مگر اینکه زمین مسجد رسول اکرم باشد!
عمق ضایعه از هر چه مداد و کیبورد بیزارم کرد تا امشب که احساس کردم داروی زمان قدری تسکینم بخشیده که بتوانم یک بار دیگر دست به تایپ ببرم. این شد که دست به قفسه بردم تا کاغذی را که مدتها از دیدنش ابا میورزیدم بیرون بکشم که...
...شاید در مترو جا مانده باشد مثل آن بسیار دیگر. شاید هم لای کتابی به کتابخانه تحویل داده باشم. شاید هم در خورجین سومین شتر به صحرای کربلا زده باشد.
نتیجه صغری و کبری اینکه صورت مساله پاک شد. با دست خالی سرگردان این محشر بلاگستان شده ام. ولی شاید اینطور راحتتر بتوانم خارج چهارچوبها که زاییده مقدمه هاست هر چه دلم میخواهد به سر قلم روم.
بخوانید مرا !